تولد
یه روز سرد زمستونی بالاخره انتظار به پایان رسید و ما پسر کوچولومون رو دیدیم...
ساعت 10 و نیم روز دوم دی وقتی محمد حسین رو گذاشتن بغلم و گفتن باهاش حرف بزن نمی دونستم خوابم یا بیدار. نمی دونستم باید چی کار کنم. فقط نگاهش میکردم. قشنگترین لحظه زندگیم بود. لحظه ای که بارها و بارها تو ذهنم تکرار کردم تا دوباره اون حس رو بچشم.
پسرم به زندگیمون خوش اومدی. برات از خدای بزرگ سلامتی عاقبت بخیری و سربازی اقا امام زمان(عج) رو می خوام.
اینم محمد حسین ما چند ساعت بعد از تولد


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


تولد
